تبليغاتX
کبوتر حرم...

میلم کشیده مژده ی مهمانی ام دهند

جایی کنار یار خراسانی ام دهند

این بار میروم که بخواهم زمحضرش

یکبار هم اقامت طولانی ام دهند

عطر بهشت بوی خوش حضرت رضاست

از عطر او ترنم رضوانی ام دهند

باید ز گرمی نفس یار بهره برد

تا بارقه ز نفحه ی  رحمانی ام دهند

یا لایق نگاه کریمانه ام کنند

یا لایق بصیرت ایمانی ام دهند

باید دل از دو رنگی و از کافری برید

تا اهل بیت رنگ مسلمانی ام دهند

وقتی عزیز فاطمه همسفره ی گداست

سامان چنین به بی سر و سامانی ام دهند

دنیا به اعتبار رضا  می شناسدم

گر انتصاب شیعه ی ایرانی ام دهند

کارم اگر به مهر رضا با صفا شود

تا سال بعد نامه ی نورانی ام دهند

ما را ز گریه منصب منا شدن رسد

برتر ز شان و رتبه ی سلمانی ام دهند

صبح و مسا به کرب و بلا گریه می کنم

شاید جواز یاری میدانی ام دهند

جان مرا برای رضا آفریده اند

روزی رسد اجازه ی قربانی ام دهند

دل کبوترات شده بازم هوایی / مقصد این دیوونه ها گنبد طلایی

خدا شکر که آقا باز دوباره  گداها و نوکراشو   دعوت کرده آخر سالی برا مزد دادن (24 ام اسفند۸۹ تا سوم یا هفتم...)،  قراره موقع سال تحویلم پیشش بمونیم اگه اذن بدند و لایق باشیم به امید اینکه آقا عیدی های مشتی بهمون بده!

 در جوار ملکوتی حضرت رضا علیه السلام دعا گوتون خواهم بود  

حلالم کنید  رهبر و انقلاب روهم تنها نذارید

یاعلی خداحافظ....

 

باشهيدان آنكه پيمان بسته است

كي زدشنام حسودان خسته است

آنكه زلفش زد به عاشورا گره

رشته حب از جهان بگسسته است

الذين آمنو!بي صالحات

حبل قرب حضرتش بگسسته است

عاشق مولا شدن با حرف نيست

آنكه شد مرد عمل وارسته است

اي برادر قائدين را كن رها

مرد ره آن نيست كو بنشسته است

معني انا هديناه السبيل

اين بود راه خدا برجسته است

بي گمان اندر صراط حق بود

آنكه دل را بر ولايت بسته است

یادم آمد شب بی‌چتر و کلاهی که به بارانی مرطوب خیابان زدم، آهسته و گفتم چه هوایی است خدایی، من و آغوش رهایی سپس آنقدر دویدم طرف فاصله تا از نفس افتاد نگاهم به نگاهی، دلم آرام شد آنگونه که هر قطره باران غزلی بود نوازش‌گر احساس که می‌گفت فلانی! چه بخواهی چه نخواهی به سفر می‌روی امشب، چمدانت پر باران شده پیراهنی از ابر به تن کن و بیا!
پس سفر آغاز شد و نوبت پرواز شد و راه نفس باز شد و قافیه‌ها از قفس حنجره آزاد و رها در منِ شاعر، منِ بی‌تاب‌تر از مرغ مهاجر به کجا می‌روم اقلیم به اقلیم؛ خدا هم سفرم بود و جهان زیر پرم بود سراسر که سر راه به ناگاه مرا تیشه فرهاد صدا زد: نفسی صبر کن ای مرد مسافر! قسمت می‌دهم ای دوست! سلام من دلخسته مجنون شده را نیز به شیرین غزل‌های خداوند، به معشوق دو عالم برسان.
باز دل شور زد آخر به کجا می‌روی ای دل؟ که چنین مست و رها می‌روی ای دل؛ مگر امشب به تماشای خدا می‌روی ای دل؟ نکند باز به آن وادی... مشغول همین فکر و خیالات پر از لذت و پر جاذبه بودم که مشام دل من پر شد از آن عطر غریبی که نوشتند کمی قبل اذان سحر جمعه پراکنده در آن دشت خدایی است.
چشم وا کردم و خود را وسط صحن و سرا، عرش خدا، کرب و بلا، مست و رها در دل آیینه جدا از غم دیرینه ولی دست به سینه، یله دیدم من سر تا به قدم محو حرم بال ملک دور و برم، یک سره مبهوت به لاهوت رسیدم؛ چه بگویم که چه دیدم که دل از خویش بریدم، به خدا رفت قرارم، نه به توصیف چنین منظره‌ای واژه ندارم. سپس آهسته نشستم و نوشتم (فقط ای اشک امانم بده تا سجده شکری بگذارم) که به ناگاه نسیم سحری از سر گلدسته باران و اذان آمد و یک گوشه از آن پرده‌در شور عراقی و حجازی به هم آمیخته را پس زد و چشم دلم افتاد به اعجاز خداوند به شش گوشه معشوق؛ خدایا تو بگو این منم آیا که سرا پا شده‌ام محو تمنا و تماشا فقط این را بنویسید رسیده است لب تشنه به دریا؛ دلم آزاد شد از همهمه دور از همه مدهوش غم و غصه فراموش
در آغوش ضریح پسر فاطمه آرام سر انجام گرفتم...

(سید حمیدرضا برقعی)

جستجو در مطالب:



بر اساس قانون جرایم رایانه ای ، هرگونه کپی برداری از مطالب این وب ، غیر قانونی می باشد و پی گرد قانونی دارد!
تمامی حقوق مادی و معنوی " کبوتر حرم... " برای " منتظرالمهدی(عج) " محفوظ است!
طرّاحی قالب: شیعه تم